تبليغاتX
روزهای دور از او
نوشته های روزهای بی او

اگر امروز روز واپسين بود

آخرين سهمم از اين دنياي شيرين گر فقط يک آرزو بود

فقط مي‌خواستم يک بار تنها با تو باشم

بدوزم چشم در چشمان معصومت

نگاهم را چنان پرمهر و غمگين بر تو اندازم

تا بلرزد آن دل نامهربانت

تا بخواني زان نگاه ژرف تنهايم

که سودای تو تنها نور شبهای سیاهم بود

تا بداني اين همه وقت

تو بودي بهترين رؤياي من هر لحظه، هر روز

تا يقين داري

تو هستي آنکه در اين لحظه آخر فقط از زندگي خواهم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 10:51  توسط علی | 

 

اگر می‌دانستی شب‌ها یاد تو خواب از چشمان کسی ربوده است
اگر به تو می‌گفتند تو معنی بی‌نهایت دنیایی برای کسی
اگر می‌فهمیدی روز و شب همیشه پیش چشم کسی حاضری
اگر خبر می‌رسیدت که شادی دقایق کسی بی‌تو پرپر می‌شوند
اگر می‌دیدی که جز تو دیگری برای کسی دیدنی نیست
اگر می‌شنیدی همه از دلتنگی‌های کسی برای تو می‌گویند
اگر حس می‌کردی روح کسی برای لمس وجودت بیتاب شده است
اگر فکر می‌کردی کسی هست که بی تو هیچ از این همه نمی‌خواهد
اگر تصور می‌کردی کسی بتواند اینگونه در تو غرق شود
چه می‌گفتی؟
چه می‌کردی؟
حال می‌گویم:
شب‌ها یاد تو خواب از چشمان من ربوده است
تو معنی بی‌نهایت دنیایی برای من
روز و شب همیشه پیش چشمم حاضری
شادی دقایق من بی‌تو پرپر می‌شوند
چشمان من به هر سو می‌نگرند فقط تو را می‌بینند
همه می‌دانند آنکه برای تو دلتنگ است منم
روح من برای لمس وجودت بیتاب شده است
آنکه بی تو هیچ از این همه نمی‌خواهد منم
غریق دریای پرتلاطمت منم
حالا چه؟
چیزی بگو...
کاری بکن...
برای خاطر خدا...
برای خاطر تو...
برای خاطر من...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:25  توسط علی | 

خودت بگو... من با تو چه کنم؟

چگونه ببینمت، اما از زلال‌ترین اعماق وجود نخواهمت؟

چگونه کنج ذهنم را بر ورود بی‌مهابایت ببندم؟

چگونه لبخند چشمان سیاهت را به یاد نیاورم؟

چگونه هر ثانیه لمس عزیز دستانت را به انتظار نباشم؟

چگونه همه‌جا، همه وقت، از گوشه چشم جستجویت نکنم؟

چگونه در تنهای بسترم گرمای نوازش‌دهنده آغوشت را نخواهم؟

آخر ای خواستنی‌ترین درد دنیا که در تار و پودم نشسته‌ای

چگونه از تو بگذرم ای نایارترین یار؟ خودت بگو...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 2:49  توسط علی | 

 

بین پرواز و قفس
فقط یه میله فاصله س
بین بیداری و خواب
یه نفس!
بین ما
یه سکوت
یه سکوت اندازه ی هر چی که هست…

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 11:45  توسط علی | 

همه برايت سخن گفته‌اند
چيزي نمانده است که کسي نگفته باشد.
پس من برايت سکوت مي‌کنم
فقط براي تو
در اين سکوت چيزي است اگر دريابي
که تا امروز کسي برايت نگفته است
مي‌شنوي...؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 14:46  توسط علی | 

به تو عادت نکرده‌ام
معتاد شده‌ام
به تو که نه
تو هرگز نبودی که به تو معتاد شده باشم.
به غم دوری‌ات وابسته‌ام.
به دنبال تو سرک می‌کشم
به هر گوشه‌ای که بوی عبور تو را می‌دهد
تا به یاد بیاورم نبودنت را
و تجدید کنم در ذهنم
حس تلخ خواستن کسی که ندارم را.
من از تو به همین حس تلخ و غم دوری نیز خرسندم
تنها نصیب من از تو
که همیشه مال من است.
کسی نمی‌تواند نصیب مرا تصاحب کند...

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 1:14  توسط علی | 

به همین نزدیکی

به همین دوری

نه فرصتی برای نگاهی

نه مهلتی برای وداعی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 4:22  توسط علی | 

هستي و نمي‌بينمت
مي‌دانم، چون اين دلشوره مي‌کشدم
نمي‌توانم گونه‌اي ديگر بخواهمت
تويي و ريشه‌هاي من که به لرزه افتاده‌اند
چون مي‌دانم که هستي و نيستي
اي تمام هستي و نيستي من
ريشه‌هايي که تو تکانده‌اي
اگر دستانت را مرهمشان نکني مي‌خشکند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 16:40  توسط علی | 

من از دیدار کسی می آیم؛

کسی که مرا ندید!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 12:11  توسط علی | 

ديشب دلم سراغ تو را مي‌گرفت.

گفتم ببین گوشه آسمان ماه را،

چه تنهاست...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 11:39  توسط علی | 

یادگاری ز تو دارم ته دل
که مرا شام به شام
یاد چشمان تو می اندازد
به تب شعله قسم
و به آرامش دشت
وبه آهنگ متین ضربان دل تو
دل من تاقچه کاهگلی دارد و یک عالمه عشق
وتو گلدان همان تاقچه ای
که به باران شب عاطفه آبش دادم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 10:15  توسط علی | 

کاشکي مي‌شد صداي قلبمو لحظه ديدنت، از ياد مي‌بردم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 9:48  توسط علی | 

شرط دل دادن، دل گرفتن است.
وگرنه يکي بي‌دل مي‌ماند و ديگري دودل...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 15:34  توسط علی | 

بدون شرح!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 16:39  توسط علی | 

دوستی برایم نوشته بود:

 

هميشه كسي منتظرت نيست! قدر نيازش را بدان...

قدر تمام تنهايي كه مي‌خواهد با تو تقسيم كند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 1:28  توسط علی | 

If you are a dreamer, come in,
If you are a dreamer, a wisher, a liar,
A hope-er, a pray-er, a magic bean buyer...
If you're a pretender, come sit by my fire
For we have some flax-golden tales to spin.
Come in!
Come in!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 14:38  توسط علی | 

 

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد از هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آ نها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 11:30  توسط علی | 

Heaven sent...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 23:9  توسط علی | 

If it’s wrong to love you,
my heart just won’t let me be right;
‘cause I’m drowned in you
and I won’t pull through,
without you by my side….

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 23:8  توسط علی | 

You had the letters of your name spelled on my dream catcher...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 16:41  توسط علی |