تبليغاتX
روزهای دور از او
نوشته های روزهای بی او

باز هم با شنيدن صداي روشن شدن ماشين همسايه، مهرداد بدون معطلي به سمت پنجره اطاقش دويد تا كسي را كه از صميم قلب دوست داشت ببيند. ديگر صداي آن ماشين را كاملاً مي‌شناخت. درست مثل همان پنجره كه ديگر براي مهرداد جايي آشنا شده بود؛ جايي كه تنها پنجره واقعي به دنياي آرزوهايش بود. تنها آن پنجره بود كه مي‌توانست نمايي از عشق را به رويش بگشايد. چون آن پنجره به خانه اشكان باز مي‌شد. در اين ماه‌هاي اخير مهرداد مدت زيادي را پشت اين پنجره گذرانده بود؛ لحظاتي كه بخشي از آنها دردآور و بخشي ديگر لذت‌بخش بودند. اما در هرحال همه آنها مربوط به كسي بودند كه براي اولين بار توانسته بود تمام وجود مهرداد را تسخير كند و همين باعث مي‌شد تلخي و شيريني آنها درست به يك اندازه برايش دوست‌داشتني باشند.

اشكان درست هشت ماه و يازده روز پيش به خانه جديدشان كه ديوار به ديوار محل زندگي مهرداد بود اسباب‌كشي كرده بودند. قبل از اين اتفاق مهرداد كاملاً از همه چيز خسته شده بود. آنقدر درگيري‌هاي عاطفي و نااميد‌كننده را تجربه كرده بود كه فكر مي‌كرد هيچ‌وقت نخواهد توانست عشق واقعي را در زندگي‌اش لمس كند. گواينكه اين بار نيز اوضاع تفاوت چنداني نداشت؛ اما حداقل توانسته بود تا حدي به اشكان نزديك شود. در كشوري مثل ايران كه ابراز اين احساسات يك گناه غير قابل بخشايش به حساب مي‌آيد و هيچ‌كس جرأت بيان كردن آنها را ندارد، همينكه بتواني به كسي كه دوستش داري نزديك شوي و با او رابطه‌اي دوستانه داشته باشي كلي خوش‌شانس هستي! حداقل اين چيزي بود كه در آن زمان مهرداد فكر مي‌كرد و دلش را به اين وضعيت خوش كرده بود.

همينكه از پشت پنجره اتاقش، همانجايي كه او نامش را پنجره آروزها گذاشته بود، مي‌توانست اشكان را ببيند و گه‌گاه برايش دست تكان دهد در شرايط نااميدكننده موجود براي مهرداد به اندازه كافي رضايت‌بخش بود. در اين مدت بارها سعي كرده بود موضوع را به نحوي با اشكان مطرح كند. چون هميشه يك احساس گنگ و مبهم به او گوشزد مي‌كرد كه اشكان هم نسبت به او احساس متقابلي دارد. اما هيچوقت نتوانسته بود به اين احساس دروني‌اش اطمينان كند. چون هميشه مي‌ترسيد كه ممكن است با گفتن اين موضوع، همين رابطه محدودي هم كه با اشكان داشت از بين برود. به علاوه ظواهر امر به هيچوجه تأييدكننده اين احساس مهرداد نبود. اما اگر مي‌توانست اين موضوع را با او در ميان بگذارد…

مهرداد در پشت پنجره غرق در اين افكار بود كه صداي بوق ماشين اشكان او را به خود آورد؛ داشت ماشين را از حياط بيرون مي‌برد. كارهاي او هميشه حاكي از عمق توجه او به مهرداد بود. مهرداد هيچوقت نتوانسته بود بفهمد اين كارها واقعاً نشان‌دهنده احساس خاص او بود، يا اينكه مهرباني ذاتي‌اش باعث مي‌شد به مهرداد نيز مانند ديگران توجه كند. با شنيدن صداي بوق ماشين،‌ مهرداد لبخندي آرزومندانه زد و براي اشكان دستي تكان داد تا اينكه ماشين او از منزل خارج شد و در پيچ كوچه ناپديد گرديد. چقدر دوست داشت مي‌توانست هر روز صبح يكديگر را در آغوش بكشند. چقدر آرزو مي‌كرد مي‌توانست هر روز قبل از اينكه خانه را ترك كند، بوسه‌ اشكان را تجربه كند و عطر وجود او را همراه با رايحه ادوكلن هميشگي‌اش ببلعد؛ چيزي كه باعث مي‌شد بيش از هرچيز به همسر خوشبخت او حسودي‌اش شود. آن پنجره تمام اين نيازها را در وجود مهرداد زنده مي‌كرد و بر آن لحظه‌ها كه در عين حال  شيرين و دلپذير بودند، سايه‌اي از تلخي مي‌افكند.

او نمي‌توانست چشم از خانه بردارد. براي مدتي كه نفهميد چقدر طول كشيده همانجا بي‌حركت ايستاد و بعد ازآنكه آه بلندي كشيد به سمت كمد لباسش رفت تا براي رفتن به دانشگاه آماده شود. اگرچه وضع مالي خانواده مهرداد معمولي بود، اما به عنوان تنها فرزند خانواده همه چيز برايش فراهم بود. به خصوص پس از مرگ خواهر بزرگترش در يك تصادف رانندگي، كه كاملاً مادر مهرداد را تحت تأثير قرار داد، تمام توجه خانواده به سوي او بود. گاهي اوقات دايره اين توجه آنقدر تنگ مي‌شد كه احساس خفگي به مهرداد دست مي‌داد و آرزو مي‌كرد مانند دوستان ديگرش آنقدر آزادي داشت كه بتواند بخشي از آنچه دوست دارد را انجام دهد. اما او ياد گرفته بود كه بايد با مشكلات زندگي كنار بيايد؛ چون جنگيدن با آنها فقط انرژي‌اش را تحليل مي‌برد و مانع رسيدن او به هدف اصلي‌اش مي‌شد. بنابراين در مقابل تمام اين مسائل سكوت مي‌كرد. شايد گاهي نيز بدخلق و حساس مي‌شد. اما هيچوقت دليلش را به كسي نگفته بود. بعد از اينكه كمي لباس‌ها را اينور و آنور كرد، تصميم گرفت تي‌شرتي را كه اشكان براي تولدش هديه گرفته بود بپوشد. در واقع اين تي‌شرت يكي از عزيزترين هدايايي بود كه مهرداد در سراسر عمرش گرفته بود و حقيقتاً هر كسي آن را به تن مهرداد مي‌ديد سليقه انتخاب كننده‌اش را تحسين مي‌كرد. همينطور كه داشت لباس را از چوب‌لباسي بيرون مي‌آورد تا بپوشد، ياد جشن تولد سه ماه پيشش افتاد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1381ساعت 10:47  توسط علی |