تبليغاتX
روزهای دور از او
نوشته های روزهای بی او

سکوت مطلق... آنچه به گوش می رسید صدای فرود آمدن دانه های رقصان برف بود و نفسهای عاشقی که نشان از لذتی زاید الوصف داشتند. لذتی که رسیدن به آن سالیان دراز تنها رویایی زیبا بیش نبوده است. سقوط خرامان دانه های برف سراسر حکایت از عشقی بی نظیر داشتند: سکوت، بردباری، هماهنگی، ملایمت و نوعی زیبایی سحرآمیز آمیخته با فروتنی... ردپای عشق را در تک تک این خصوصیات می توانستی حس کنی. آنچه این صحنه رویایی را کامل می کرد، وجود نازنینی بود که لمس دستانش، گرمای عشق را تا اعماق وجود آدمی می دواند. رد قدمهایی که بر برف باقی می ماند نیز حکایت عشق را به شکلی دیگر بازگو می کرد: از اینجا دو عاشقی گذشته اند که برای این لحظه ها سالیان به انتظار نشسته بودند... شاید اگر دانه های برف زبان می گشودند افسون گفتارشان گوی سبقت را از زبده ترین سخنوران جهان می ربود. زیرا تنها شاهدان آن نگاهها و نوازشهای عاشقانه بودند. عاشقانه ای که رسیدن به ماوای عشق پایان آن نبود. رنگ آتشی که در شومینه می سوخت ردی بر تمام اطاق انداخته بود. آنسوتر، پنجره ای قرار داشت که ریزش موزون دانه های برف را با شکوه هرچه تمامتر به نمایش گذاشته بود. شور عشقی که آن دو را به هم پیوند می داد به گرمای آتشی بود که در اتاق می سوخت. همه می دانند که گرمای آتش در یک شب برفی بسیار لذتبخشتر از شبهای دیگر است. آن شب عشقی سپید همه جا جاری بود: در آنسوی پنجره به شکل بارشی موزون و در اینسوی پنجره به دوست داشتنی ترین شکل ممکن...

... افسوس که شیرینی این رویا نتوانست مانع سرازیر شدن اشک حسرت شود... برف می بارد و من در پشت پنجره ام بارش موزون عشق را نظاره می کنم. در آرزوی لذتی که سالیان دراز تنها رویایی بیش نخواهد بود... عشقی سپید در این سوی پنجره...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1381ساعت 1:49  توسط علی | 

امشب هم خوشحالم٬ هم ناراحت. نمیدونم آدم باید برای خوشحالی خودش شاد باشه یا از آزردگی دوستان ناراحت.

یکی از دوستان که اتفاقا از مجموعه آدمهای نادر هم هستش- که وقتی با شماست٬ هیچ وقت حوصلهتون سر نمیره و دختر خالص و صمیمیای هست- مشکلی براش پیش اومده که اگرچه داره سعی میکنه یه جورایی حلش کنه٬ اما خوب زمان لازم داره.

نمیدونم تا حالا براتون اتفاق افتاده که به یه آدم دیگه از همه نظر اعتماد کنید: به حرفهاش٬ احساسش و وجودش... و بعدش معلوم بشه که این آدم شایسته هیچ کدوم از اون اعتمادها و لطفهای شما نبوده؟ و یه دفعه متوجه بشید که بیشتر حرفهایی که شنیده بودین یه مشت اباطیل بوده که از یه ذهن خودخواه جوشیده؟ اگر شما باشید چیکار میکنید؟

واقعا ما آدمها داریم به کجا میریم؟ دیگه به جز «من» واژه دیگری وجود نداره که تصمیمهای خیلی از ماهارو عوض کنه و این یه درد بزرگه... دردی که همه رو داره عذاب میده٬ تازه خیلیها حتی به همون من هم فکر نمیکنن! عجیبه... هیچ کس حاضر نیست حتی یک دقیقه فکر کنه....من نمیدونم که این عقل رو خدا برای چی به ماها داده و شدیم اشرف مخلوقات؟ این مغزی که توی کله ماهاست و دانشمندها سالهای ساله دارن تلاش میکنن که بفهمن چطوری کار میکنه به چه درد میخوره؟ برای اینکه آکبند نگهش داریم که شاید اون دنیا بتونیم به مبلغ خوبی آبش کنیم؟!؟ یا با یه عمارت فرنگی تو طبقه هفتم بهشت عوضش کنیم؟

خیلی از ماها کمکم داریم میشیم مثل آدم کوکیها! همین دیروز داشتم به این موضوع فکر میکردم. دیگران انقدر برای ماها بیارزش شدن که حتی برای پاسخ دادن به سوالاشون هم حاضر نیستیم به خودمون زحمت بدیم. فروشنده مغازه، راننده تاکسی، معلم و ... همه سرشون به اصطلاح به کار خودشونه و فاصلهها داره روز به روز بیشتر میشه.

مطمئنم که هرکدوم از ماها اگه فقط یک دقیقه در مورد دیگران و رفتارهایی که باهاشون میکنیم فکر کنیم، مسلما خیلی اوضاع عوض میشه... یک فکر سالم و یک آدم عاقل به خودش اجازه نمیده دیگران رو مضحکه بکنه. چون همه آدمها به اندازه خودشون ارج و قرب دارن. بخصوص کسایی که مثلشون کم پیدا میشه...اما خوب کیه که فکر کنه؟

تو این وانفسا پیدا کردن یکی که واقعا همدل و همراه باشه نعمت بزرگیه... ای کاش مردم قدرشو می‌دونستن...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1381ساعت 1:42  توسط علی | 

امروز با کوروش تلفنی صحبت مي‌کردم( یکی از عزیزترین دوستان دوره مزخرف تحصیل در دانشگاه شریف!). پيشنهاد داد که يک وبلاگ بگيرم. منم اين کارو کردم. اميدوارم که بتونم توش بنويسم. حالا فعلا همين دو سه خط باشه تا سر فرصت بازم بنويسم. اما بايد از کوروش تشکر کنم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1381ساعت 12:49  توسط علی |