![]() |
![]() |
|
| نوشته های روزهای بی او |
|
خوب... بالاخره اولين برف سال 83 باريد. من هم كه عاشق برف، به محض اينكه برف شروع به باريدن كرد، بدو بدو كاپشن و يك بلوز پشمي پوشيدم و رفتم بيرون. زير برف راه رفتم، فكر كردم، بالا و پايين پريدم و البته جاي بعضيها رو خالي كردم. اما يك نكته خيلي جالب بود، شايد هم غمانگيز... هيچكس به جز من بيرون نبود. نيم ساعت و به جز من حتي يك نفر ديگه فكر نكرده بود كه ممكنه از راه رفتن زير برف لذت ببره. و من فكر كردم آدما دارن از همه چيز فرار ميكنن. نه تنها از همديگه، كه حتي از برف هم ميترسن. معلوم نيست برف ممكنه چه بلايي سرشون بياره كه همه نشستن كنج خونههاشون و حاضر نيستن يه قدم بيرون بذارن. حالا هم كه برگشتم، رفتم يه فنجان چاي داغ براي خودم ريختم تا با يكمي شكلات عيش امشب رو تكميل كنم. هههه! عيش ما هم اينطوريه ديگه... وقتي كه نباشه... بگذريم. باشه يا نباشه، هرجا كه هست خدا نگهدارش باشه، از كجا معلوم؟ شايدم يه روز مال ما شد و دوتايي رفتيم قدمزدن زير برف و بعدش هم عيش شكلاتخورون. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم آذر 1383ساعت 2:32 توسط علی |
|
|
حتي يه وقفه چهار ماهه هم نميتونه وقتي اين احساس برميگرده سراغم، جلوي نوشتنمو بگيره. موضوع همچنان سر جاي خودش هست؛ با همون تازگي و جذابيت. شايد به خاطر روياهامه... هيچوقت فراموششون نكردم. چون دوستشون دارم، چون قشنگن و چون پر از آرامشن؛ آرامشي كه كمتر كسي ممكنه براي رسيدن بهش رفيق راهت بشه. اما بازم خوبه كه ميشه گاهي وقتها سري بهشون زد؛ دنياي روياها هميشه يه گوشهاي براي فرار كردن داره. اما اون گوشهاي كه امشب من توش پناه گرفتم يه جاييه به بزرگي اون چيزي كه ميتونه دل من و تو باشه؛ اما پر از مه و البته پر از درخت كاج با اون بوي فراموشنكردني وقتي مرطوبه. مه رو هميشه دوست داشتم؛ هميشه و هميشه. نميدونم چرا؛ شايد به خاطر اينكه وقتي همه جا رو مه گرفته هر كسي ميتونه خودش باشه، بدون اينكه نگران دور و بر و اطرافيانش بمونه؛ بدون اينكه فكر كنه كسي ممكنه لمس قدغن اون دو تا دست گرمو ببينه كه دارن تو مه شونه به شونه هم راه ميرن. خنكي مه رو هركي تجربه كرده باشه ميدونه كه يه جور حس خيلي خوب به آدم ميده. از اون حسهاي غيرقابل توصيف زيرپوستي كه آدم دلش ميخواد فقط با يه نفر تو دنيا شريك باشه و تنها حضور واقعي همون آدمه كه ميتونه مطمئنت كنه اونم ميتونه همين احساس قشنگ رو تجربه كنه. توي مه حتي درختها هم مهربون تر به نظر ميان و البته پر رمز و رازتر. شايد آدما هم همينطور باشن و شايد به خاطر همينه كه من مه رو اينقدر دوست دارم. كاش من و تو هم يه جايي بوديم پر از مه... اونوقت ميتونستيم بدون دلهره توش راه بريم؛ بدون اينكه حرفي بزنيم. فقط صداي نفسهاي زمين و درختا و از اونا نزديكتر صداي نفسهاي تو و قدمهاي ما و گرمي دستامون.. اونوقت ميتونستي به تجربهات اطمينان كني، چون از روح برميومد... شايد اون تجربه ميتونست تمام اين ترديدها رو پاك كنه. کاش امشب تو همرويام بودی... بدون حرف تا انتهای مه... با تمام گرمی دستات و صدای نفسهات... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آذر 1383ساعت 3:7 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وقتي دنيا و آدماش اونقدر به یه نفر فشار ميارن كه حتي زبون هم ديگه به گفتن دردا نميچرخه، شايد نوشتن تنها راه حل ممكن باشه...
|
| پیوندها |
|
الماس خوشتراش مردانهها شكلات تلخ آدم آهني پادشاه آبي راز کهنه مكاني براي با هم بودن كسري - متولد دي مامان آرمين تقلید زندگی الهه نامقدس |
|
|