![]() |
![]() |
|
| نوشته های روزهای بی او |
|
امروز صبح که از خواب پا شدم ديدم مامان و بابا نيستن، حدس زدم رفتن خريد و البته بعدش معلوم شد که حدسم درست بوده. اما به هر حال، اونچه ميخواستم بگم اين بود که حس کردم چقدر دلم نيمرو ميخواد... بلند شدم رفتم يه تخممرغ و کره از توي يخچال برداشتم و رفتم توي آشپزخونه تا يه ماهيتابه از توي کابينت بردارم. خلاصه روغن داغ شد و تخممرغ رو توش شکستم و منتظر موندم. همينطور که کمکم داشتم کره داغ رو روي زرده ميريختم که يک کم سفت بشه و بپزه، بوي نيمروي هميشگي توي دماغم پيچيد و منو برد به گذشتهها. يادم افتاد که شايد هزار بار مامان همين کارو با عشق تمام براي من انجام داده بود تا يه نيمروي دلخواه براي من درست کنه... و وقتي به حال برگشتم فکر کردم چقدر عشق تو همين يه کار کوچولو بوده و تازه متوجه شدم چرا براي من داشتن عشق توي زندگيم خيلي مهمه... من همه عمر با عشق بزرگ شدم... با همين کاراي کوچولو که توش يه دنيا عشق بوده... فکر کردم که من اين تخممرغ نيمروي ساده درست شده با عشق رو با هيچ چيز ديگه توي دنيا عوض نميکنم و چه لذتي داره اگه من اين کارو براي عشق زندگيم بکنم يا اون اينکارو براي من بکنه... اين يعني عشق واقعي و براي من هيچ چيز ديگهاي نميتونه جاي اين لذت رو پر کنه... کمکم دارم ميفهمم که توي زندگيم واقعاً دنبال چي هستم و چي دارم که به ديگران بدم. مطمئنم خيليا اصلاً نميدونن اين عشق يعني چي و اصلاً نميتونن حتي تصور کنن که اينم يکي از راههاي عشق دادن به ديگرانه... و چقدر سرد و بيروحه اون زندگي که از اين لحظات کوچک ولي پر اشتياق و مهم عشق خاليه... و شايد چيزي که اين آدما اصلاً بهش فکر نميکنن اينه که هميشه جاي بزرگ اين چيزاي کوچيک توي قلب و روحشون خاليه ولي به هر شکل خودشون رو گول ميزنن تا راضي به نظر برسن... من همه اينا رو ميدونم... من حاضرم لحظه لحظه اين عشق رو به مهمترين آدم زندگيم بدم تا توش غلط بزنه و لذت ببره... کي اين عشق رو ميخواد؟ نميدونم. ولي خوب، هرکي نخواد که نميشه اين چيزا رو به زور بهش داد... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم مرداد 1384ساعت 23:6 توسط علی |
|
|
You are taking away my love sonnet On a journey with no end in mind You are flying off my love land Back to something you never wanted Given up hope of finding love Tired of trying once more Not even believing your eyes It is me, a world of endless love, Who can make your dreams come true It takes courage to see what exists And to give in to your dreams materializing Destiny is what we make Our decisions are the once and forever destiny Your dreams are shattered, I can make things right Just open your eyes and see what there is Dissatisfaction is not where you are meant to end up Pull up courage and let it go You are in a loveless fantasy Why not make a world that abounds with love? A world that we both deserve I am sure you will come back to me To the world that belongs to us To make the home of ours And fill it up with what we long for A home full of joy Full of laughter and happiness Full of love and passion Full of you and me
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 22:32 توسط علی |
|
|
رفتن... هميشه به سادگي يک کلمه چهار حرفي نيست، به خصوص وقتي کسي که داره ميره، رد پاي عميقي در روح آدم جا گذاشته باشه و کاش خود اون طرف هم بدونه که اين ردپا، خيلي عميقتر از اونيه که ممکنه فکرش رو هم بکنه. وقتي بهش گفتم عشقي که بيان نميشه، انگيزه بيشتري براي عمل کردن ايجاد ميکنه، فقط سکوت کرد. اصلاً فهميد منظور من چي بود؟ خيلي وقتها آدمها عاشق ميشن به خاطر تمام چيزهايي که ميتونن از طرف مقابل به دست بيارن. به خاطر همين ديگه ما يادمون رفته که گاهي وقتا هم بعضيا عاشق ميشن چون کسيو پيدا ميکنن که ميتونن خيلي از چيزايي رو که دارن بهش بدن. به نظر شما چطوري ميشه فرق اينارو بهشون گفت؟ البته شايد گفتن خيلي فايده نداشته باشه. ولي کاشکي آدما اونقدر متوجه اتفاقات و مسائل دور و برشون باشن که تفاوتها رو تشخيص بدن. و واقعاً، مگه قانون دنيا به جز اينه؟ عشق بدين تا شايد بهتون برگردونده بشه... بدون هيچ چشمداشت، بدون هيچ غرض و انتظاري... و اگه برگردونده نشد، بدونين که عشق شما جاي دوري نميره... تنها چيزيه که توي اين دنيا ميمونه و آدماي بزرگ ميتونن تفاوت احساس واقعي رو با احساسي که ذات و اصليت نداره تشخيص بدن. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 1:24 توسط علی |
|
|
من بهت پيشنهاداي گنده گنده نميدم، بهت نميگم از دوريت ميميرم و براي ديدنت لحظه شماري ميکنم، بهت نميگم تو همون گمشدم هستي.... هيچکدوم از اين اداهاي رمانتيک رو برات در نميارم، ولي به جاش بهت ميگم بهت اطمينان ميدم هرچي عشق دارم فقط مال تو باشه و هرچي ميتونم تلاش ميکنم تا مشکلايي که ممکنه وجود داشته باشه برطرف بشه... ميدونم خيلي زياد نيست، خيلي دهنپرکن نيست، خيلي خيرهکننده و دلبرانه نيست، خيلي هم ساده و معموليه... ولي بهت قول ميدم هر لحظه اين پيشنهاد معمولي برات پر از عشق باشه.... رنگارنگ، معطر، دوستداشتني، فراموشنشدني، مثالزدني... همه اينا ميتونه اين پيشنهاد معمولي رو تبديل کنه به يک نمونه قابل تحسين و حسرت ديگران...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 1:18 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وقتي دنيا و آدماش اونقدر به یه نفر فشار ميارن كه حتي زبون هم ديگه به گفتن دردا نميچرخه، شايد نوشتن تنها راه حل ممكن باشه...
|
| پیوندها |
|
الماس خوشتراش مردانهها شكلات تلخ آدم آهني پادشاه آبي راز کهنه مكاني براي با هم بودن كسري - متولد دي مامان آرمين تقلید زندگی الهه نامقدس |
|
|