تبليغاتX
روزهای دور از او
نوشته های روزهای بی او
آن وقت بود که سر و کله‌ی روباه پيدا شد.


 

روباه گفت: -سلام.
شهريار کوچولو برگ‌شت اما کسی را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اين‌جام، زير درخت سيب...
شهريار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -يک روباهم من.
شهريار کوچولو گفت: -بيا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر.
شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسيد: -اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اين‌جا نيستی. پی چی می‌گردی؟
شهريار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اينش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش می‌دهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهريار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: -يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
-ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا می‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ی عالم موجود يگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهريار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگيرم می‌شود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعيد نيست. رو اين کره‌ی زمين هزار جور چيز می‌شود ديد.
شهريار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمين نيست.
روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: -رو يک سياره‌ی ديگر است؟
-آره.
-تو آن سياره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکيان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -هميشه‌ی خدا يک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی يک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عين همند همه‌ی آدم‌ها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را می‌شناسم که باهر صدای پای ديگر فرق می‌کند: صدای پای ديگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بيرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بی‌فايده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به ياد چيزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر می‌شود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پيچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهريار کوچولو جواب داد: -دلم که خيلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهريار کوچولو پرسيد: -راهش چيست؟
روباه جواب داد: -بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من می‌گيری اين جوری ميان علف‌ها می‌نشينی. من زير چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هيچی نمی‌گويی، چون تقصير همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زير سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز يک خرده نزديک‌تر بنشينی.

فردای آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بيش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدانم چه ساعتی بايد دلم را برای ديدارت آماده کنم؟... هر چيزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهريار کوچولو گفت: -قاعده يعنی چه؟
روباه گفت: -اين هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصيدند همه‌ی روزها شبيه هم می‌شد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير می‌شود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنيم و من به عنوان هديه رازی را به‌ات می‌گويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالی هستيد. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بيند مثل شما. اما او به تنهايی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تايی که می‌بايست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها يا خودنمايی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 22:41  توسط علی | 

خانه‌اي خواهم ساخت

به بزرگي دل عاشق ما

در آن باز به روي من و تو

آماده به استقبال پيوند عشق ما

خانه‌اي خواهم ساخت

همه جایش رنگ يکرنگي تو

پرده‌هايش پر گل‌هاي بهار

که در آن موج زند خنده آهنگی تو

خانه‌اي خواهم ساخت

پر ز بوي خوش عطر تن تو

رو به هر سو بکني در خانه

خاطره شاخه‌گلي بي‌همتاست

خانه‌اي خواهم ساخت

پر ز آرامش روح من و تو

که به هر گوشه آن گوش دهي مي‌شنوي

آواز سرمست هواي من و تو

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 23:11  توسط علی | 

توي فيلم نامادري (استپ‌مام) که هفته پيش داشتم نگاه مي‌کردم، يه جا يکي از شخصيت‌ها به کسي که داره ازش تقاضاي ازدواج مي‌کنه مي‌گه: براي دو نفر آدم بالغ عشق و ازدواج يک تصميم خودآگاه و عاقلانه است، اين رابطه مثل يک رشته مي‌مونه که دو نفر رو به هم وصل مي‌کنه و اگه اين پيوند يک تصميم باشه، اون آدما بايد اين تصميمشون رو هر لحظه از زندگيشون تجديد کنن و هر لحظه بايد تصميمشونو زندگي کنن. اينطوريه که يه زندگي تا آخرش ادامه پيدا مي‌کنه و آدما کنار هم مي‌مونن. اما براي اينکه بشه اين تصميم رو هر لحظه تجديد کرد، عشق لازمه و از اون بالاتر تعهد به عشق... تعهد يعني همون تصميم که هر لحظه بايد تجديد بشه و هيچ چيز در دنيا نمي‌تونه مهم‌تر از تجديد لحظه‌اي اون تصميم باشه. خيليا تعهد رو محدوديت فيزيکي تعبير مي‌کنن و فکر مي‌کنن اگه يکي با يه آدم غريبه سکس نداشت مثلاً به رابطش متعهده... به نظر من تعهد همون زندگي کردن لحظه به لحظه تصميمي هست که با عشق زندگيتون مي‌گيرين... خيلي مهمه... خيلي زياد. همه آرامش و شادي و لذت زندگي توي همين تصميمه... من مي‌خوام اين تصميم رو بگيرم... من متعهدم...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 21:38  توسط علی | 

انگار اين دلتنگي عادت شده ديگه. يادم نيست کجا، ولي يه جايي خوندم که نوشته بود درداي آدما مثل يه تيکه شيشه شکسته مي‌مونن که تيزه و به هرجا بخوره مي‌خراشدش... وقتي اين دردا توي دل آدم شروع بشن، اونوقت خراش مي‌دن وجودشو... اما وقتي يه مدت اونجا مي‌مونن، ديگه لبه تيزشون کند مي‌شه و انوقته که درد خراششون ديگه خيلي اذيت نمي‌کنه... شايد همون چيزي که بهش مي‌گيم عادت! عادت کردن به يه دردي که هست و هميشه هست.

گله‌اي نيست... وقتي آدم خودش يه راهيو انتخاب مي‌کنه، پيش رفتن توي اون راه براش لذت‌بخشه... چون نتيجه هرچي باشه، در هر حال، پيشرفتن آدم رو به نتيجه نزديکتر مي‌کنه. در اين مورد هم من تئوري خاص خودمو دارم که شايد خيلي هم دور از واقعيت نباشه: به نظر من ارزش زندگي آدما به تلاشي هست که براي رسيدن به هدفاشون انجام مي‌دن، نه به هدفايي که بهشون رسيدن. و بنابراين، مهم اينه که آدم براي رسيدن به يه جايي تلاش بکنه... تا حالا فکر کردين اونايي که تو زندگي همه چيز دارن چقدر بي‌هدف و پوچ زندگي مي‌کنن؟ چون تلاشه که به زندگي معني و مفهوم و رنگ مي‌ده. اگه همه عاشقا به محض اينکه عشق رو حس کردن فوري معشوقشون رو به دست مياوردن، فکر مي‌کنين عشق اينقدر بزرگ و مهم و باشکوه مي‌شد؟ حتي اينکه هدفاي آدما محقق مي‌شن يا نه هم خيلي جاي ترديد نداره. مهم اينه که بخوايم براشون وقت بذاريم و انرژي، با اميدواري پيش بريم و تمام انتظارمون اين باشه که به اون هدف برسيم. اين وسط دلگرمي مهمه... شايد حضور يه آدم ديگه بهترين دلگرمي باشه، اگه واقعاً بدونيم که يه آدم ديگه واقعاً يعني چي... اين يه جور شرايط برد-برد هست.. يه نفر به من دلگرمي مي‌ده تا توي زندگي پيش برم و همه چيزمو به پاش بريزم. اين يعني غايت و نهايت زندگي، يعني همه عشق و شور و لذت يه زندگي... اين اون چيزيه که من در به در دنبالش مي‌گردم. حالا اينکه يه کس ديگه مي‌خواد اين زندگي رو با من تجربه کنه يا نه، به خودش بستگي داره و به انتخابش. به زور نميشه يکيو مجبور کرد که همه زندگي من بشه! ميشه؟ فقط بايد اميدوار بود که اين آدم با هدف مشترکي که داريم به اين نتيجه برسه که راهش با من نزديکتره و بهتر مي‌تونيم با هم اين راه رو براي رسيدن به اون نهايت زندگي که گفتم طي کنيم. يه تصميم کاملاً منطقی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 17:53  توسط علی | 

I'll be your dream, I'll be your wish, I'll be your fantasy
I'll be your hope, I'll be your love, be everything that you need
I'll love you more with every breath
Truely Madly Deeply Do

I will be strong, I will be faithful
Coz I'm counting on
A new beginning, a reason for living, a deeper meaning yeah

I want to stand with you on a mountain
I want to bathe with you in the sea
I wanna lay like this forever
Until the sky falls down on me

And when the stars are shining brightly in the velvet sky
I'll make a wish send it to heaven, and make you want to cry
The tears of joy for all the pleasure in the certainty
That we're surrounded by the comfort and protection of
The highest powers, in lonely hours
The tears devour you

I want to stand with you on a mountain
I want to bathe with you in the sea
I wanna lay like this forever
Until the sky falls down on me

Oh can you see it baby?
You don't have to close your eyes, coz it's standing right before you
All that you need will surely come

I'll be your dream, I'll be your wish, I'll be your fantasy
I'll be your hope, I'll be your love, be everything that you need
I'll love you more with every breath
Truely Madly Deeply Do

I want to stand with you on a mountain
I want to bathe with you in the sea
I wanna lay like this forever
Until the sky falls down on me

I want to stand with you on a mountain
I want to bathe with you in the sea
I wanna live like this forever
Until the sky falls down on me

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 22:29  توسط علی | 

پرسه بزن تو چشم من، چشام که خواب ندارن

براي رد پاي تو هميشه جا مي‌ذارن

پرسه بزن توي خيال، خيال من مال تو

قلبمو مي‌دم که بشه عيدي امسال تو

پرسه بزن توي خيال، خيال من مال تو

قلبمو مي‌دم که بشه عيدي امسال تو

پرسه بزن تو ياد من، که دلخوشم به يادت

چيکار کنم دل عاشقه، دل بدجوري مي‌خوادت

پرسه بزن توي خيال، خيال من مال تو

قلبمو مي‌دم که بشه، عيدي امسال تو

پرسه بزن توي خيال، خيال من مال تو

قلبمو مي‌دم که بشه عيدي امسال تو

نگاه تو از من نگير، شب بي‌ستاره ميشه

مهتاب زير چادر شب بدجور بيچاره مي شه

بيا که پل بسته برات دستاي من گذر کن

ستاره خيال من با من شبو سحر کن

پرسه بزن تو چشم من چشام که خواب ندارن

براي ردپاي تو هميشه جا ميذارن

پرسه بزن توي خيال يال من مال تو

قلبمو ميدم که بشه عيدي امسال تو

پرسه بزن توي خيال خيال من مال تو

قلبمو مي‌دم که بشه عيدي امسال تو

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 21:49  توسط علی |