![]() |
![]() |
|
| نوشته های روزهای بی او |
|
آن وقت بود که سر و کلهی روباه پيدا شد.
![]()
روباه گفت: -سلام.
به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد. شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 22:41 توسط علی |
|
|
خانهاي خواهم ساخت به بزرگي دل عاشق ما در آن باز به روي من و تو آماده به استقبال پيوند عشق ما خانهاي خواهم ساخت همه جایش رنگ يکرنگي تو پردههايش پر گلهاي بهار خانهاي خواهم ساخت پر ز بوي خوش عطر تن تو رو به هر سو بکني در خانه خاطره شاخهگلي بيهمتاست خانهاي خواهم ساخت پر ز آرامش روح من و تو که به هر گوشه آن گوش دهي ميشنوي آواز سرمست هواي من و تو |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 23:11 توسط علی |
|
|
توي فيلم نامادري (استپمام) که هفته پيش داشتم نگاه ميکردم، يه جا يکي از شخصيتها به کسي که داره ازش تقاضاي ازدواج ميکنه ميگه: براي دو نفر آدم بالغ عشق و ازدواج يک تصميم خودآگاه و عاقلانه است، اين رابطه مثل يک رشته ميمونه که دو نفر رو به هم وصل ميکنه و اگه اين پيوند يک تصميم باشه، اون آدما بايد اين تصميمشون رو هر لحظه از زندگيشون تجديد کنن و هر لحظه بايد تصميمشونو زندگي کنن. اينطوريه که يه زندگي تا آخرش ادامه پيدا ميکنه و آدما کنار هم ميمونن. اما براي اينکه بشه اين تصميم رو هر لحظه تجديد کرد، عشق لازمه و از اون بالاتر تعهد به عشق... تعهد يعني همون تصميم که هر لحظه بايد تجديد بشه و هيچ چيز در دنيا نميتونه مهمتر از تجديد لحظهاي اون تصميم باشه. خيليا تعهد رو محدوديت فيزيکي تعبير ميکنن و فکر ميکنن اگه يکي با يه آدم غريبه سکس نداشت مثلاً به رابطش متعهده... به نظر من تعهد همون زندگي کردن لحظه به لحظه تصميمي هست که با عشق زندگيتون ميگيرين... خيلي مهمه... خيلي زياد. همه آرامش و شادي و لذت زندگي توي همين تصميمه... من ميخوام اين تصميم رو بگيرم... من متعهدم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 21:38 توسط علی |
|
|
انگار اين دلتنگي عادت شده ديگه. يادم نيست کجا، ولي يه جايي خوندم که نوشته بود درداي آدما مثل يه تيکه شيشه شکسته ميمونن که تيزه و به هرجا بخوره ميخراشدش... وقتي اين دردا توي دل آدم شروع بشن، اونوقت خراش ميدن وجودشو... اما وقتي يه مدت اونجا ميمونن، ديگه لبه تيزشون کند ميشه و انوقته که درد خراششون ديگه خيلي اذيت نميکنه... شايد همون چيزي که بهش ميگيم عادت! عادت کردن به يه دردي که هست و هميشه هست. گلهاي نيست... وقتي آدم خودش يه راهيو انتخاب ميکنه، پيش رفتن توي اون راه براش لذتبخشه... چون نتيجه هرچي باشه، در هر حال، پيشرفتن آدم رو به نتيجه نزديکتر ميکنه. در اين مورد هم من تئوري خاص خودمو دارم که شايد خيلي هم دور از واقعيت نباشه: به نظر من ارزش زندگي آدما به تلاشي هست که براي رسيدن به هدفاشون انجام ميدن، نه به هدفايي که بهشون رسيدن. و بنابراين، مهم اينه که آدم براي رسيدن به يه جايي تلاش بکنه... تا حالا فکر کردين اونايي که تو زندگي همه چيز دارن چقدر بيهدف و پوچ زندگي ميکنن؟ چون تلاشه که به زندگي معني و مفهوم و رنگ ميده. اگه همه عاشقا به محض اينکه عشق رو حس کردن فوري معشوقشون رو به دست مياوردن، فکر ميکنين عشق اينقدر بزرگ و مهم و باشکوه ميشد؟ حتي اينکه هدفاي آدما محقق ميشن يا نه هم خيلي جاي ترديد نداره. مهم اينه که بخوايم براشون وقت بذاريم و انرژي، با اميدواري پيش بريم و تمام انتظارمون اين باشه که به اون هدف برسيم. اين وسط دلگرمي مهمه... شايد حضور يه آدم ديگه بهترين دلگرمي باشه، اگه واقعاً بدونيم که يه آدم ديگه واقعاً يعني چي... اين يه جور شرايط برد-برد هست.. يه نفر به من دلگرمي ميده تا توي زندگي پيش برم و همه چيزمو به پاش بريزم. اين يعني غايت و نهايت زندگي، يعني همه عشق و شور و لذت يه زندگي... اين اون چيزيه که من در به در دنبالش ميگردم. حالا اينکه يه کس ديگه ميخواد اين زندگي رو با من تجربه کنه يا نه، به خودش بستگي داره و به انتخابش. به زور نميشه يکيو مجبور کرد که همه زندگي من بشه! ميشه؟ فقط بايد اميدوار بود که اين آدم با هدف مشترکي که داريم به اين نتيجه برسه که راهش با من نزديکتره و بهتر ميتونيم با هم اين راه رو براي رسيدن به اون نهايت زندگي که گفتم طي کنيم. يه تصميم کاملاً منطقی... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 17:53 توسط علی |
|
I'll be your dream, I'll be your wish, I'll be your fantasy
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 22:29 توسط علی |
|
|
پرسه بزن تو چشم من، چشام که خواب ندارن براي رد پاي تو هميشه جا ميذارن پرسه بزن توي خيال، خيال من مال تو قلبمو ميدم که بشه عيدي امسال تو پرسه بزن توي خيال، خيال من مال تو قلبمو ميدم که بشه عيدي امسال تو پرسه بزن تو ياد من، که دلخوشم به يادت چيکار کنم دل عاشقه، دل بدجوري ميخوادت پرسه بزن توي خيال، خيال من مال تو قلبمو ميدم که بشه، عيدي امسال تو پرسه بزن توي خيال، خيال من مال تو قلبمو ميدم که بشه عيدي امسال تو نگاه تو از من نگير، شب بيستاره ميشه مهتاب زير چادر شب بدجور بيچاره مي شه بيا که پل بسته برات دستاي من گذر کن ستاره خيال من با من شبو سحر کن پرسه بزن تو چشم من چشام که خواب ندارن براي ردپاي تو هميشه جا ميذارن پرسه بزن توي خيال يال من مال تو قلبمو ميدم که بشه عيدي امسال تو پرسه بزن توي خيال خيال من مال تو قلبمو ميدم که بشه عيدي امسال تو |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 21:49 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وقتي دنيا و آدماش اونقدر به یه نفر فشار ميارن كه حتي زبون هم ديگه به گفتن دردا نميچرخه، شايد نوشتن تنها راه حل ممكن باشه...
|
| پیوندها |
|
الماس خوشتراش مردانهها شكلات تلخ آدم آهني پادشاه آبي راز کهنه مكاني براي با هم بودن كسري - متولد دي مامان آرمين تقلید زندگی الهه نامقدس |
|
|