![]() |
![]() |
|
| نوشته های روزهای بی او |
|
تو بمن خنديدي...و نميداني من با چه دلهره اي سيب را از باغچه همسايه دزديدم باغبان از پي من تند دويد... سيب در دست تو ديد. غضب آلوده بمن كرد نگاه... سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك. و تو رفتي... و هنوز.... سالهاست كه در گوش من آرام آرام، خش خش گام تو تكراركنان ميدهد آزارم و من... انديشه كنان غرق در اين افكارم... كه چرا؟..كه چرا خانه كوچك ما سيب نداشت...؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 10:52 توسط علی |
|
|
If one day u feel like crying.... call me. I dont promise that i will make u laugh, but i can cry with u. If one day u want to run away-- dont be afraid to call me. I dont promise to ask u to stop......but i can run with u. If one day u dont want to listen to anyone.....call me. I promise to be there for u but also promise to remain quiet. But one day if u call......and there is no answer.....come fast to see me. Perhaps i need you... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 10:27 توسط علی |
|
|
خوب، باز هم بعد از يك غيبت كبراي ديگه من دارم مينويسم. لابد ديگه تا حالا همه دستگيرشون شده كه من وقتي شروع ميكنم به نوشتن كه يه حسي از درون شروع ميكنه به نيش زدن و يه موضوعي براي فكر كردن به آدم ميده. اين بار هم، موضوع از اين قضيه مستثني نيستش. اما با يك فرق خيلي بزرگ. تا حالا شده از آدما بپرسين چرا يه نفرو دوست دارن؟ اگه اين كارو كرده باشيد، حتماً به فهرست بالا بلندي از جوابهاي متفاوت نرسيديد. چون در اغلب موارد جواب چيزي در حد اينه كه: نميدونم! يا شايدم اينكه: چون وقتي ديدمش، ازش خوشم اومد. و در اين ميون، اگه به يه نفري برخوردين كه 4 تا دليل محكم براي دوست داشتن يه نفر داشت، ميتونيد مطمئن باشيد كه شما موفق شدين با يك نمونه نادر از انسانهاي زميني آشنا بشيد! القصه، حالا داستان ما چيه؟ ميخوام براتون بگم چرا من، اين آدم تازه رو دوستش دارم. وقتي فكر ميكنم كه توي دو هفته ما اين همه تونستيم همديگرو بشناسيم، مرور كردن همه چيزايي كه بين ما وجود داره خيلي هيجان انگيزتر به نظر ميرسه. اما حالا واقعاً چرا اين آدم اينقدر براي من ارزشمند هست؟ چون ما: * ميتونيم حرفهاي همديگرو بفهميم؛ حرفايي كه خيليهاي ديگه متوجهشون نميشن؛ * ميتونيم با هم ساعتها حرف بزنيم؛ * ميتونيم با هم بخنديم؛ * ميتونيم با هم بريم سفر و از اين تجربه مشترك نهايت لذت رو ببريم؛ * نگرش نزديكي نسبت به زندگي داريم؛ * ميتونيم از شرايط مشابهي لذت ميبريم؛ * تفريحات مشتركي داريم؛ * به همديگه احترام ميگذاريم؛ * ويژگيهاي خوب همديگرو ميبينيم؛ ويژگيهايي كه خيليهاي ديگه نميتونن در ما پيدا كنن؛ * همديگرو طوري ميشناسيم كه هيچكس ديگه نميشناسه؛ * وقتي با هم در ارتباطيم، بهترين آدمي ميشيم كه ممكنه باشيم. يعني هركدوم ما باعث ميشه طرف مقابل همه ويژگيهاي خوبش آشكار بشن؛ * حساسيتهاي مشتركي داريم؛ به اين معني كه از چيزاي مشتركي دلخور نميشيم و به چيزاي مشتركي اهميت ميديم. * اون چيزي كه آدما بهش ميگن فركانس ارتعاش ذهني، در ما دو تا خيلي به هم نزديكه؛ و دو تا موج هم فركانس بدون اينكه انرژي بيشتري لازم داشته باشند، همديگرو تشديد ميكنن؛ * هردو در يك موقعيت اجتماعي قرار داريم و به يك شيوه در اجتماع ظاهر ميشيم؛ * از همديگه انرژي ميگيريم؛ * با هم، خيلي احساس راحتي ميكنيم و ميتونيم حرفايي رو به هم بزنيم كه به آدماي ديگه نميگيم.
خوب، با همه اين توصيفات، فكر ميكنيد چند نفر ديگه توي دنيا ممكنه وجود داشته باشه؟ اگه شما بودين، فكر نميكردين كه اين همه خصوصيت ميتونه زمينه ساز يك رابطه محكم و دوستداشتني بشه؟ مطمئنم كه جوابتون به اين سؤال واضحه! تازه، اين چيزايي هست كه توي اين مدت از همديگه ديديم و شناختيم. ترديدي ندارم كه در طول زمان، اونقدر چيزاي ديگه به اين ليست اضافه ميشه كه ميتونه اين دوستي رو تبديل به يك رابطه منحصر به فرد بكنه. گو اينكه در همين حد هم فكر نميكنم به اين راحتي بشه با كسي اينقدر زمينههاي مشترك پيدا كرد. در نتيجه، من اين آدم رو دوست دارم، چون اين همه خصوصيات خوب و خاص رو توش پيدا كردم و اين چيزاست كه ميتونم بگم باعث ميشه من فيالواقع دوستش داشته باشم. در واقع، همه اين خصوصيات خوبه كه من توي اون آدم ميپرستم و هميشه و همهجا، صرفنظر از نوع رابطهاي كه ممكنه بين ما باشه يا نباشه، تحسينش ميكنم. مطمئناً اين آدم به عنوان يك آدم خاص، جايگاه ويژهاي براي من داره و خواهد داشت. جايگاهي كه هيچوقت نه فراموش ميشه و نه جايگزينشدني هستش... نظر شما چيه؟ شما تا حالا چه چيزايي توي آدم مقابلتون پيدا كردين؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 10:40 توسط علی |
|
|
براي خواب معصومانه عشق تو رو ميشناسم اي شبگرد عاشق تو با اسم شب من آشنايي از اندوه تو و چشم تو پيداست كه از ايل و تبار عاشقايي تو رو ميشناسم اي سر در گريبون غريبگي نكن با هق هق من تن شكستتو بسپار به دست نوازشهاي دست عاشق من بذار قسمت كنيم تنهائيمونو به دنبال كدوم حرف و كلامي سكوتت گفتن تمام حرفهاست تورو از تپش قلبت شناختم تو قلبت، قلب عاشقاي دنياست تو با تنپوشي از گلبرگ و بوسه منو به جشن نور و آينه بردي چرا از سايههاي شب بترسم تو خورشيدو به دست من سپردي بذار قسمت كنيم تنهائيمونو كمك كن جادههاي مه گرفته من مسافرو از تو نگيرن كمك كن تا كبوترهاي خسته روي يخبستگي شاخه نميرن كمك كن از مسافرهاي عاشق سراغ مهربوني رو بگيريم كمك كن تا براي هم بمونيم كمك كن تا براي هم بميريم بذار قسمت كنيم تنهائيمونو |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 2:7 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وقتي دنيا و آدماش اونقدر به یه نفر فشار ميارن كه حتي زبون هم ديگه به گفتن دردا نميچرخه، شايد نوشتن تنها راه حل ممكن باشه...
|
| پیوندها |
|
الماس خوشتراش مردانهها شكلات تلخ آدم آهني پادشاه آبي راز کهنه مكاني براي با هم بودن كسري - متولد دي مامان آرمين تقلید زندگی الهه نامقدس |
|
|