تبليغاتX
روزهای دور از او
نوشته های روزهای بی او
داره برف مياد...
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 9:54  توسط علی | 

It wasn't you.....yet....there was nobody but you...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 18:49  توسط علی | 

I would hold you in my arms
I would take the pain away
Thank you for all you've done
Forgive all your mistakes
There's nothing I wouldn't do
To hear your voice again
Sometimes I wanna call you
But I know you won't be there...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 22:53  توسط علی | 

And thus, he wept, so bittely even the wind was ashamed to blow...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 20:10  توسط علی | 

-آخه اين بچه بازيا به من مياد اصلاً؟

 

فکر کردم که بهت نمياد... کاش يه کاري کرده بودي که هميشه همينطوري فکر مي‌کردم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 2:47  توسط علی | 

Then the rainstorm came, over me
And I felt my spirit break
I had lost all of my, belief you see
And realized my mistake
But time threw a prayer, to me
And all around me became still

I need love, love's divine
Please forgive me now I see that I've been blind
Give me love, love is what I need to help me know my name

Through the rainstorm came sanctuary
And I felt my spirit fly
I had found all of my reality
I realize what it takes

'Cause I need love, love's divine
Please forgive me now I see that I've been blind
Give me love, love is what I need to help me know my name

Oh I, don't bet (don't bend), don't break (don't break)
Show me how to live and promise me you won't forsake
'Cause love can help me know my name

Well I try to say there's nothing wrong
But inside I felt me lying all along
But the message here was plain to see
Believe me

'Cause I need love, love's divine
Please forgive me now I see that I've been blind
Give me love, love is what I need to help me know my name

Oh I, don't bet (don't bend), don't break (don't break)
Show me how to live and promise me you won't forsake
'Cause love can help me know my name

Love can help me know my name.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 22:56  توسط علی | 

براي اولين بار توي زندگيم الان ترسيدم... از چي نمي‌دونم، اين چيه که منو در بر گرفته، بازم نمي‌دونم. فقط مي‌دونم خيلي عظيمه... چيزي که داره به سوي من فرستاده مي‌شه... و من فقط دريافتش مي‌کنم... کاش مي‌دونستم چيه...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 1:19  توسط علی | 

Are my lips unkissable?
Are my eyes unlookable?
Is my skin untouchable?
Am I unlovable?
Are my words unlistenable?
Are my hands untouchable?
Am I undesirable?
Am I unlovable?

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 12:17  توسط علی | 

گاهي وقتا، مثل حالا، دلم مي‌خواست يك گياه بودم…

بدون حس؛

بدون نياز؛

بدون عشق؛

بدون كلمه؛

بدون حركت؛

بدون عقل؛

بدون دست و پا و سر و چشم؛

بدون عشق؛

بدون عشق؛

بدون عشق…

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 0:44  توسط علی | 

اگه بعد از همه فكر كردنا، هرچقدر كه طول بكشه، به اين نتيجه رسيدي كه مي‌خواي برگردي، مطمئن باش كه جات پيش من امنه... منتظرت هستم، بدون هيچ دلخوري و ناراحتي و گلايه، اين فكر كردنا حق مسلم تو هست...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 16:46  توسط علی | 

سالهاست دستان نوازشگري

 

انگشتان مرا لمس نکرده است...

 

و حجم پرکننده وجود کسي

 

گرم و پر اشتياق

 

مرا در آغوش مهرباني خود نگرفته است...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 22:40  توسط علی | 
الان دلم بستنی می خواد. بخورم و راه برم و به آسمون نگاه کنم. کاش امروز کلاس برگزار نمی شد...
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 15:47  توسط علی | 

راز عجيبي هست تو داستان عشق آدم‌ها؛ شايد همين رازه که داستان رو هيجان‌انگيز مي‌کنه، يا ترسناک، يا مبهم، يا تلخ؛ اونقدر که يه وقتايي آدم دلش براي خودش، خودِ خودش هم ممکنه تنگ بشه؛ اونقدر تنگ که دلش بخواد فرار کنه تا به خودش برسه: و اينجا، نقطه پايان اين فرار بزرگ در اين دنيا، "من"، شايد آرزويي باشه براي يک غيرممکن، يا رويايي براي يک آينده شيرين پر از احساس خوشبختي يا جاري شدن در بي‌زماني لحظه‌اي که مي‌تونه حس خوشحالي يه عاشق رو ابدی کنه.

شايد دنيا، همين لحظه "من"، به سادگي تقارن پوشيدن حوله آبي که مامان خريده، باصداي دکمه‌هاي کيبورد در تنهايي و ياد جمله‌هايي که قبلاً يه جايي مثل کارت‌هاي تاروت خونديم شکل بگيره؛ و يا حتي توي يه شب يلدا از تقارن ياد يه دوست در حال اسباب‌کشي به خونه جديد و مزه انار و حس غريب فال حافظ و ياد خستگي همون دوست؛ يا حتي تقارن يک پرسه بي‌هدف بعد از يک روز پرکار و زمانيکه يه دوست داره دنبال واژه‌اي مثل راه‌راه يه گورخر مي‌گرده و تلفني که کل مسير خونه طول مي‌کشه...

اما گاهي، کشيدن بار گذشته‌اي عادت‌گونه، مثل يک انتخاب اجباري يا يک اجبار انتخابي تلخ مي‌تونه يه حس امنيت به آدم بده؛ چيزي شبيه حس بودن، به خالص‌ترين شکل خود: خسته بودن، تشنه بودن، متنفر بودن، عقب بودن: 4 سال، 10 سال، يک عمر!

همه هستيم، عقب هستيم، تو 4 سال، من 10 سال، ما يک عمر!

ولي يه چيزي ذهن منو مشغول کرده: اين همه "بودن" داره زندگي ما رو کنترل مي‌کنه، "من" ما رو، دنيامونو توي دستاش گرفته و مثل توپ بسکتبال مي‌کوبه به زمين. از اونطرف، همه ما کلي آرزو داريم: دلم مي‌خواست با يکي حرف بزنم، مي‌خوام تو بغل يکي باشم، مي‌خوام احساس خوشبختي کنم و هزار و يک آرزوي قشنگ ديگه...

يه کم نزديک‌تر: همه اين آرزوها در لحظه حال جاري هستن، در "من"، بدون "بودن"؛ همان نقطه تقاطع اتفاقات و محل رسيدن پس از فرار بزرگ. عجيب نيست که اين دو تا چيز با هم جور در نميان. تا وقتي بار گذشته‌ها داره "بودن" رو مي‌سازه، آرزوهايي که از جاري شدن در لحظه حال، "من"، درست مي‌شن، هيچوقت به واقعيت نمي‌پيوندن، حداقل نه تا وقتي "سايه تاريکِ بودن" نمي‌ذاره گرماي اين لحظه رو حس کنيم. شايد يکي از خوبيايه گفتن از اين سايه‌هاي تاريک اينه که مي‌تونه ما رو از بودن به من برسونه.

شايد اون دارويي که براي احساس خوشبختي لازمه رو خودمون داريم: آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي‌کرد...!

شايد اين دارو چيزي نباشه به جز مالوندن چشمهامون و ديدن کسي که داره مي‌گه: "نمي‌خوام بي‌تو بمونم!"

هرچند اين حس ممکنه به اندازه مزه يه خوراکي که هيچوقت نخورديم عجيب باشه، مثل مزه بادوم‌زميني شور مزمز...!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 4:40  توسط علی | 

مرد جواني از دانشكده فارغ‌التحصيل شد. ماه‌ها بود كه ماشين اسپرت زيبايي، پشت شيشه‌هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي‌كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ‌التحصيلي، آن ماشين را برايش بخرد. او مي‌دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد.

بالاخره روز فارغ‌التحصيلي فرا رسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي‌اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي‌نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري در دنيا دوست دارم. سپس يك جعبه به دست او داد. پسر، كنجكاو ولي نااميد، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود، يافت. با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت: با تمام مال و دارايي كه داري، يك انجيل به من مي‌دهي؟ كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد.

سالها گذشت و مرد جوان در كار و تجارت موفق شد. خانه زيبايي داشت و خانواده‌اي فوق‌العاده. يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند. از روز فارغ‌التحصيلي ديگر او را نديده بود. اما قبل از اينكه اقدامي بكند، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر، تمام اموال خود را به او بخشيده است. بنابراين، لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد.

هنگامي‌كه به خانه پدر رسيد، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد. اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را بازيافت. در حاليكه اشك مي‌ريخت، انجيل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد. در كنار آن، يك برچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت، قرار گرفته بود. روي برچسب تاريخ فارغ‌التحصيلي‌اش بود و روي آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است!

چندبار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجات‌هاي‌مان را از دست داده‌ايم فقط براي اينكه به آن صورتي كه انتظار داريم رخ نداده‌اند...؟؟؟!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 11:17  توسط علی | 

من ندانم که کیم

من فقط می دانم

که تویی

شاه بیت غزل زندگیم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 10:41  توسط علی |