![]() |
![]() |
|
| نوشته های روزهای بی او |
|
در آن پرشور لحظه... دل من با چه اصراري تو را خواست، و من ميدانم چرا خواست، و ميدانم كه پوچ هستي و اين لحظههاي پژمرنده، كه نامش عمر و دنياست، اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 11:56 توسط علی |
|
|
اکنون که روزمرگي از پشت شيشههاي کوچک و گرد نزديکتر ميشود هرم داغ خلاء بغض را تندتر از هميشه ميشکند درد عظيمي است نزديک شدن به جايي که نيست هيچ کس، هيچ چيز حتي هيچ چشمي به انتظار ديداري و دستي به انتظار در آغوش کشيدني من به کجا ميروم؟ بيعشقترين مأوا بيثمرترين مقصد بيهدفترين بازگشت... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 21:32 توسط علی |
|
|
ماه لاغر، زردرنگ، در پايين افق نزديک سياهي دريا ماسههاي نرم و سفيد که ردپاي دلتنگي را در قلب خود مينشانند نسيم خنکي که شرم خالي بودن دست سرد و خسته را دوچندان ميکند موجهاي آرامي که يکي پس از ديگري بر سينه ساحل ميلغزند ستارههاي ريز و درشت اينجا و آنجا در جستجوي يکديگرند پرچمهاي خاکستري که زماني سفيد بودهاند، در حضيض با نسيم ميرقصند صداي غمگين دريا که از عمق اندوهگين تاريکي مينالد آن جسم شناور سبک که حتي موج نيز آرامشش را بر هم نميزند و من پر از نفسهاي تلخ، زرد، سفيد خاکستري، خنک، خالي، خسته، آرام... پر شدهام از همه اينها و اين همه پر شدن مرا از تو خالي کرده است از تو که فرسنگها دورتر در خوابي و من پرواز ميکنم به سوي تو من که نه، پيغامي که به سوي تو پرواز ميکند تا بگويد چقدر دلتنگم اينجا بدون تو چقدر بودنت را اينجا از خدا خواستهام چقدر ندارمت و چقدر با هر لحظه نداشتنت، بيشتر بودنت را ميخواهم تا بگويد چقدر تو در من جاودانه شدي و بي تو من چقدر تنهايم، چقدر تهي، چقدر سبک، چقدر بيعشق... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 2:8 توسط علی |
|
|
کاش تو بودي... همه خوبيها براي تو بود... کاش ياد تو بال پرواز من بود... در اوج تنهايي... کاش همه چيز را براي تو ميخواستم... کاش در اين سفر، تو همه کس من بودي... کاش به فکر تو ميرفتم... کاش با عشق تو ميخوابيدم... کاش با ياد تو چشم از خواب ميگشودم... کاش با دلتنگي تو برميگشتم... کاش براي تو ميماندم... کاش بي تو ميمردم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 11:56 توسط علی |
|
|
Some people want it all Some people search for a fountain |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 12:48 توسط علی |
|
|
It’s raining…has been raining for days. Raindrops, they are falling down gently. He’s soaked, although I’m holding him tight in my arms to shelter him from the rain. If it wasn’t for him, I’d be frozen by now. I caress him, trying to take in all this softness and sweetness to carry along with me… I put my head on his shoulder; it’s the sweet smell of him, which I’ll never ever forget. The candy smile, the gorgeous eyes that would glitter with joy, the heat in his voice, the charm of him just being there, which would carry me away to dreamland, everything and everything I truly love about him, how could I ever not remember? It’s raining… has been raining for days… These are my eyes raining; shedding tears that roll down my cheeks, over the pillow I’m holding tight in my arms… It’s pain, sharp, bitter and unbearable, to see there’s just a soaked pillow instead of someone who could give me his love…
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 3:53 توسط علی |
|
|
Don't know why I still slept on my side of the bed |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 1:32 توسط علی |
|
|
اين مطلب رو تو وبلاگ آدمآهني ديدم و چون خيلي دوستش داشتم، اينجا هم ميارمش:
من هيچ، من نگاه گلبرگ های خشک |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 13:58 توسط علی |
|
|
اين حلقههاي سفيد، كه آرام و منظم به آسمان ميروند پرند از بيم لحظه و خلسه دردناك وجود پر از خالي بودن سبك و من از پشت پردههاي چشم به اين حلقهها مينگرم چقدر شبيه منند... سبك پر از خالي بودن پر از بيم لحظه و خلسه دردناك وجود صعودي از مركز تهيترين احساسات من به مقصدي نامعلوم جايي كه من به سويش روانم كاش بندي به پايم بود كاش كسي بود يا چيزي كه مرا به اين جهان خاكي پيوند ميداد كه اميد مرا به نوازشهاي انسانهاي بيروح بار ديگر زنده ميكرد و در پشت اين حلقههاي سفيد پرده زيباتري ميگستراند پردهاي پر از رنگ پر از حس پر از تپيدن گرم دل و دلهرههاي دلتنگي كه لحظه را ميبلعد و اميد، كه به آن زندهايم اميد به دست مهرباني كه زخمها را مداوا كند و در اين صعود بي هدف سبك حسي از سنگيني وجود به ما عطا گرداند به سنگيني حضور عشق... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 2:24 توسط علی |
|
|
I loved you; you ignored me… I cared about you; you let me break… I showered you with affection; you brought me pain in the heart… I brought joy and cheer to you, you put your ice mask on for me… I gave you my heart; you left me out… I smiled at you; you passed by me… I thought about you; you gave me gray hair… I let you in; you kept me off… I gave you my soul; you painted it blue… I cherished you; you rejected me… I wanted the habit of loving you, what you left me was the habit to smoke… I wanted to make a life with you, what you put behind you was a ruin… I wanted to take the path of life next to you, you made me stronger to force me take it without you…! |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 23:42 توسط علی |
|
|
One might think Apocalypto is just a narration of some events in the depth of dense jungles, where uncivilized people are competing for food, position, women, Gods, etc. But a closer look would reveal much more about this finely-made movie. Behind the cruel fights and mystic looks, there are hints to the modern society and what is happening right beneath the masks. Apocalypto is the bare truth, what we would be able to see if we could creep under people’s masks and explore what really is happening down there. It’s just our life: We kill in the name of God, we fight in order to serve God, we ignore warnings we receive from others, to the point that the same catastrophe will fall upon us. We blame, we badmouth, we look down upon people, we belittle them, we deprive them of our care, we laugh at them, and when we finally lose them, we weep for them. But it’s eventually love that wins, not hatred, fear, rage, jealousy, shame or indetermination. Love conquers all, because love is always determined to win. This is the bare truth… |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 13:17 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وقتي دنيا و آدماش اونقدر به یه نفر فشار ميارن كه حتي زبون هم ديگه به گفتن دردا نميچرخه، شايد نوشتن تنها راه حل ممكن باشه...
|
| پیوندها |
|
الماس خوشتراش مردانهها شكلات تلخ آدم آهني پادشاه آبي راز کهنه مكاني براي با هم بودن كسري - متولد دي مامان آرمين تقلید زندگی الهه نامقدس |
|
|