تبليغاتX
روزهای دور از او
نوشته های روزهای بی او
زندگی چون گل سرخیست پر از خار. پر از برگ. پر از عطر لطیف...... یادمان باشد اگر گل چیدیم... عطر و برگ و گل و خار : همه همسایه دیوار به دیوار همند......................
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 14:21  توسط علی | 
آدم آهنی...مرسی که خوندی و بازم مرسی که لینک یه نوشته مشابه رو هم گذاشتی برام... خیلی خوشم اومد... حیفم اومد منم اینجا نقل قول نکنمش... خیلی حال و هواش شبیهه... گو اینکه دلیلا ممکنه فرق کنن. ولی نتیجه یکیه:

نمي گويي فلاني دوستم دارد، دلش برايم تنگ مي شود، هِي اس ام اس مي نويسد و نمي فرستد، مي ترسد که بيشتر مطمئن شوي که دوستت دارد و هِي سرد تر شوي
اين روز ها فکرم هرجايي که رفته باشد، نمي دانم از کدام ميانبُرها، باز بر مي گردد به تو. هِي تو، هِي تو... تکرار مي شوي و تکرارت به ستوهم مي آورد. اما، وسوسه مقاومت ناپذيري هستي، دردي که معتادِ تحملت شده ام، قديمها وقتي مي خواستند اين حالت را توصيف کنند مي گفتند «من از تو ناگزيرم». من هم احساس مي کنم به تو مجبورم

اين اس ام اس را هم برايت نمي فرستم، ساکت مي مانم – هر چند سخت است ساکت ماندن، وقتي در عمقِ اين سکوت، توي گوشِ دلم فريادي است که هِي تو را مي خواهد - تا شايد زمان که مي گذرد، تو را دلتنگِ من کند، شايد دلت بخواهد باز مطمئن شوي که دوست داشتني هستي و دوباره قصد صيد دلم کني، شايد روزي خسته باشي، دلت مهرباني بخواهد... شايد

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 22:43  توسط علی | 

يه قانون منطقي مي‌گه كه: اگر من به تو فكر كنم، با تو تماس مي‌گيرم.

همون قانون منطقي مي‌گه: يا به تو فكر نمي‌كنم يا با تو تماس مي‌گيرم.

لعنت به اين منطق لعنتي... چرا هيچ منطقي نمي‌گه يه كسي هست كه صبح تا شب و شب تا صبح به يه كس ديگه فكر مي‌كنه، ولي بازم باهاش تماس نمي‌گيره؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 12:3  توسط علی | 

For what it's worth, I'm sorry…

Did I make a mistake?

Is someone who protects his values a traitor to the reality?

I'm getting to think he is… Like I am…

This is a headache; One that's not gonna leave me alone

Was it a mistake? Is loyalty a myth?

If only I was what I've been accused of…. But then again, I can't see where I'd be standing if I were a polygamist… Anywhere better? Perhaps! Somewhere different? for sure…

If only people weren't too scared…

Too scared to approach, too scared to expose to those they love what they are…

I wish I knew how to deal with scared people… I wish I had the strength to let go of what I think is important to get what I believe is important….

Once in a life time, chance knocks at your door, perhaps you are even given a second chance… but it's wrapped up in things that aren't, and if you are not wise enough, you will pass by the chance of your lifetime… Is this fate? They say whenever an opportunity shows up, you will know in your heart of hearts that something big is about to happen. The fortunate ones are those that could distinguish, among all the tangled emotions that rise when you come across that big chance of your life time, that love is the one prevailing… I failed… I have to admit that I failed and I lost a once-in-a-life-time chance for happiness. You were one in a million, once in a life time…

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 14:34  توسط علی |