تبليغاتX
روزهای دور از او
نوشته های روزهای بی او

من بي تو هيچم تو باورم نکن
                         
خيسم ز گريه تنهاترم نکن
عاشق نبودم تا با تو سر کنم
                         
اتش نبودم خاکسترم نکن
اگه عاشقت نبودم
              
اگه بي تو زنده بودم
                      
تو بمون که بي تو غصه مي خورم
اگه دل به تو نبستم
               
اگه اين منم که هستم
                               
ولي از هواي گريه ات پرم
اگه شکوِه دارم از تو
                  
اگه بيقرارم از تو
                               
تو بمون که اشيانه ام تويي
به هوايت اي ستاره
                  
به تو ميرسم دوباره
                                 
اگه عاشقم بهانه ام تويي
دل کنده بودم از هم زبونيت
                    
پنهون نکردي از من نشونيت
من پا کشيدم از عهد بسته ام
                       
تو پا فشردي بر مهربونيت
اگه هم زبون نبودم
                    
اگه مهربون نبودم
                               
چه کنم دل اين دل شکسته را
اگه سرد و مرده بودم
                      
اگه پر نمي گشودم
                              
به تو بستم اين دوبال خسته را

 

محسن یگانه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 10:37  توسط علی | 

اينم به بهانه آلبوم ريميکس فريدون... هرچند شعر قديمي هست و همه شنيدن. ولي بازم کلي خاطره زنده مي‌کنه:

 

آهاي خوشگل عاشق آهاي عمر دقايق
آهاي وصله به موهاي تو سنجاق شقايق
آهاي اي گل شب‌بو آهاي گل هياهو
آهاي طعنه زده چشم تو به چشماي آهو
دلم لاله عاشق آهاي بنفشه تر
نكن غنچه نشكفته قلبم رو تو پرپر
من كه دل به تو دادم چرا بردي ز يادم
بگو با من عاشق چرا برات زيادم
آهاي صداي گيتار آهاي قلب رو ديوار
اگه دست توي دستام نذاري خدانگهدار
خدانگهدار...
دلت ياس پراحساسه آي مريم نازم
تا اون روزي كه نبضم بزنه ترانه‌سازم
برات ترانه‌سازم تو آهنگي و سازم
بيا برات ميخوام از اين صدا قفس بسازم
آهاي خوشگل عاشق آهاي عمر دقايق
آهاي وصله به موهاي تو سنجاق شقايق
آهاي اي گل شب‌بو آهاي گل هياهو
آهاي طعنه زده چشم تو به چشماي آهو
دلم لاله عاشق آهاي بنفشه تر
نكن غنچه نشكفته قلبم رو تو پرپر
من كه دل به تو دادم چرا بردي ز يادم
بگو با من عاشق چرا برات زيادم
آهاي صداي گيتار آهاي قلب رو ديوار
اگه دست توي دستام نذاري خدانگهدار
خدانگهدار...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 9:54  توسط علی | 

تو بارون که رفتی

شبم زیر و رو شد

یه بغض شکسته

رفیق گلو شد

تو بارون که رفتی

دل باغچه پژمرد

تمام وجودم

توی آینه خط خورد

هنوز وقتی بارون

تو کوچه می‌باره

دلم غصه داره

دلم بی‌قراره

نه شب عاشقانه‌ است

نه رویا قشنگه

دلم بی تو خونه

دلم بی‌تو تنگه

یه شب زیر بارون

که چشمم به راهه

می‌بینم که کوچه

پر نور ماهه

تو ماه منی که

تو بارون رسیدی

امید منی

تو شب ناامیدی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 19:30  توسط علی | 

I thought we were invincible. But now I know that the things that people in love do to each other, they remember. And if they stay together, it's not because they forget. It's because they forgive...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 12:17  توسط علی | 

اين را خوب می‌دانم که او به اخترکش برگشته. چون آفتاب که زد پيکرش را پيدا نکردم. پيکری هم نبود که چندان وزنی داشته باشد... و شب‌ها دوست دارم به ستاره‌ها گوش بدهم. عين هزار زنگوله‌اند.
اما موضوع خيلی مهمی که هست، من پاک يادم رفت به پوزه‌بندی که برای شهريار کوچولو کشيدم تسمه‌ی چرمی اضافه کنم و او ممکن نيست بتواند آن را به پوزه‌ی بَرّه ببندد. اين است که از خودم می‌پرسم: «يعنی تو اخترکش چه اتفاقی افتاده؟ نکند بره‌هه گل را چريده باشد؟...»
گاه به خودم می‌گويم: «حتما نه، شهريار کوچولو هر شب گلش را زير حباب شيشه‌ای می‌گذارد و هوای بره‌اش را هم دارد...» آن وقت است که خيالم راحت می‌شود و ستاره‌ها همه به شيرينی می‌خندند.
گاه به خودم می‌گويم: «همين کافی است که آدم يک بار حواسش نباشد... آمديم و يک شب حباب يادش رفت يا بَرّه شب نصف‌شبی بی‌سروصدا از جعبه زد بيرون...» آن وقت است که زنگوله‌ها همه تبديل به اشک می‌شوند!...

يک راز خيلی خيلی بزرگ اين جا هست: برای شما هم که او را دوست داريد، مثل من هيچ چيزِ عالم مهم‌تر از دانستن اين نيست که تو فلان نقطه‌ای که نمی‌دانيم، فلان بره‌ای که نمی‌شناسيم گل سرخی را چريده يا نچريده...

خب. آسمان را نگاه کنيد و بپرسيد: «بَرّه گل را چريده يا نچريده؟» و آن وقت با چشم‌های خودتان تفاوتش را ببينيد...

و محال است آدم بزرگ‌ها روح‌شان خبردار بشود که اين موضوع چه قدر مهم است!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 12:15  توسط علی | 

نميدانم تو ميداني؟؟
تو را در خواب ميبينم
و يا نقش تو را در چهره مهتاب ميبينم
تو را ميپرستم . چون تو را پاكيزه ميبينم
بهر جا ميروم با من تو مي آيي . بهر جا سر كشم بينم تو آنجايي
نميدانم تو چه اي؟تو افسوني؟ تو جادويي؟؟
تو را در چهره مهتاب ميبينم .تو را در سينه جام شراب ناب ميبينم .....ولي
باز اين دل ديوانه ام را بهر ديدار تو بي تاب ميبينم.
نميدانم.........تو ميداني؟؟؟؟؟؟  

 

مرسي غريبه...!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 11:42  توسط علی | 

تو دیگر تنها نیستی
من هم کم کم دارم فراموش می شوم
با این حساب اگر لا به لای سلامی سرد
گذشتیم از کنار هم
و نگاه نکردیم
گمان مبر که فراموش کرده ایم
خیال کن
که نام و نشان آشناهامان را
کودکانی بازیگوش
سیاه کرده اند
به رسم کودکی ...
و یا خط خطی شده است جسم و جان کوچکمان از سنگ
خیال کن که باران تمام این سالها
فقط حافظه ما را گل آلود کرده است
خیال کن که کوریم
یا کورمان کرده اند ...
اگر نوشتیم
و
نگاهی
نیم نگاهی
از ما به هم نرسید !

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 11:36  توسط علی | 

در گذرگاه زمان

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد.

عشق ها می میرند

رنگها رنگ دگر میگیرند؛

و فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ

دست نا خورده بجا می مانند...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 0:53  توسط علی | 

روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند ....

همه از دوست فقط چشم و دهن ميخواهند...

ديو هستند ولي مثل پري مي‌پوشند...

گرگ‌هايي كه لباس پدري مي‌پوشند ...

آنچه ديدند به مقياس نظر مي‌سنجند...

عشق‌ را همه با دور كمر مي‌سنجند ...

خب طبيعي ست كه يك روزه به پايان برسد ...

عشق‌هايي كه سر پيچ خيابان برسد!!!!!!!!!!...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 15:51  توسط علی | 

 

نمی‌دانم تو می دانی دل من در هوای دیدنت بی تاب گردیده؟

سراپای وجودم در فراغت آب گردیده؟

نمی دانم تو می دانی زهجرت دیدگانم همچو دریایی زخون گشته؟

غم و دردم فزون گشته،

و از تب در میان بسترم چون شمع می سوزم

برای دیدن رویت دو چشم اشکبارم را به روی ماه می دوزم

و با او از غم و رنج درونم راز می گویم

نمی دانم تو می دانی که من اینک درون بستر خود سخت می گریم

و اکنون در فضای خاطرم پیچیده عطر جانفزای خاطرات تو

کنون با خاطرات عشق شیرینت چه زیبا عالمی دارم

ولی بی تو عزیزم من چه جانفرسا غمی دارم

هنوز آوای تو در گوش جانم سخت می پیچد

نگاه آشنایت در نگاهم گرم می خندد

و می گرید دل دیوانه ام امشب

دل حسرت کشم با شادی و عیش وطرب بیگانه است امشب

و اکنون من درون بستر خود با غم هجران در آغوشم

و از دوری تو چون مرغکی بی آشیان ، حیران و سرگردان

بار اندوهی جانفزا افتاده بر دوشم

کنون تنها تو را خواهم تو را...

چون تو دنیای خوش جاوید من هستی...

شکوفا غنچه امید من هستی...

و من بی تو نخواهم زنده ماندن را

گر نباشی، بی تو می‌میرم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:39  توسط علی | 

بغض گلو بریده ام ، مدام می شوم شبی
فقط به من اشاره کن، تمام می شوم شبی
تمام می شوم شبی از این همه رها شدن
از این سکوت تن شکن،‌ اسیر گریه ها شدن
ببین برای موندنت مرگ و بهونه می کنم
پای پیاده یک نفس کوچه شبونه می کنم
بغض گلو بریده ام ،‌مدام می شوم شبی
فقط به من اشاره کن، تمام می شوم شبی
تمام می شوم شبی فقط به من اشاره کن
(بگو که با منی هنوز ، اشاره ای دوباره کن)
بمون کنار حادثه که با تو تازه تر بشم
سخته بدون تو دلم، سخته بدون تو دلم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11:24  توسط علی | 

  

   Everyone knows you
   In my dreams
   Cause I always talk about you
   Every night
   They celebrate this love...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 10:10  توسط علی | 

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟

خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند.. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند...

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی!

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!

افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی فهمم!

خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 15:27  توسط علی | 

تو زندگي همه ماها، آدما زياد ميان و مي‌رن... اونقدر که خيلي وقتا ديگه حتي يادمون ميره اين آدما کين و چيکار مي‌کنن..

ولي فقط چندتا از اين آدما هستن که مي‌شه باهاشون حرف زد و بي‌حوصله نشد، يا وقتي بي‌حوصله شدي مي‌توني باهاشون حرف بزني؛

فقط چندتايي مي‌تونن خوشحالترت کنن و مي‌توني خوشحالترشون کني؛

دو سه تايي هستن که گه‌گاه دلت براي ديدنشون تنگ مي‌شه و وقتي دلت تنگ باشه، مي خواي فقط اونا رو ببيني؛

چندتايي هم هستن که با بودنشون تازه‌تر مي‌شي و تازه که باشي، فقط بودن اونا رو کم مياري.

یکی دو نفر هم هستن که وجودشون بهت شوق نوشتن می ده و وقتی بنویسی، از شوق وجود اونا می نویسی!

به جز اينا... بقيه... چه روزگار سياه باشه، چه يه لشگر آدم دور و برت باشه، بودن نبودنشون فرقي نداره... به خاطر همين بهشون مي‌گن سياهي‌لشگر!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 23:41  توسط علی |