تبليغاتX
روزهای دور از او
نوشته های روزهای بی او

به همین نزدیکی

به همین دوری

نه فرصتی برای نگاهی

نه مهلتی برای وداعی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 4:22  توسط علی | 

هستي و نمي‌بينمت
مي‌دانم، چون اين دلشوره مي‌کشدم
نمي‌توانم گونه‌اي ديگر بخواهمت
تويي و ريشه‌هاي من که به لرزه افتاده‌اند
چون مي‌دانم که هستي و نيستي
اي تمام هستي و نيستي من
ريشه‌هايي که تو تکانده‌اي
اگر دستانت را مرهمشان نکني مي‌خشکند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 16:40  توسط علی | 

من از دیدار کسی می آیم؛

کسی که مرا ندید!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 12:11  توسط علی | 

ديشب دلم سراغ تو را مي‌گرفت.

گفتم ببین گوشه آسمان ماه را،

چه تنهاست...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 11:39  توسط علی | 

یادگاری ز تو دارم ته دل
که مرا شام به شام
یاد چشمان تو می اندازد
به تب شعله قسم
و به آرامش دشت
وبه آهنگ متین ضربان دل تو
دل من تاقچه کاهگلی دارد و یک عالمه عشق
وتو گلدان همان تاقچه ای
که به باران شب عاطفه آبش دادم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 10:15  توسط علی | 

کاشکي مي‌شد صداي قلبمو لحظه ديدنت، از ياد مي‌بردم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 9:48  توسط علی | 

شرط دل دادن، دل گرفتن است.
وگرنه يکي بي‌دل مي‌ماند و ديگري دودل...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 15:34  توسط علی | 

بدون شرح!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 16:39  توسط علی | 

دوستی برایم نوشته بود:

 

هميشه كسي منتظرت نيست! قدر نيازش را بدان...

قدر تمام تنهايي كه مي‌خواهد با تو تقسيم كند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 1:28  توسط علی | 

If you are a dreamer, come in,
If you are a dreamer, a wisher, a liar,
A hope-er, a pray-er, a magic bean buyer...
If you're a pretender, come sit by my fire
For we have some flax-golden tales to spin.
Come in!
Come in!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 14:38  توسط علی | 

 

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد از هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آ نها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 11:30  توسط علی | 

Heaven sent...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 23:9  توسط علی | 

If it’s wrong to love you,
my heart just won’t let me be right;
‘cause I’m drowned in you
and I won’t pull through,
without you by my side….

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 23:8  توسط علی | 

You had the letters of your name spelled on my dream catcher...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 16:41  توسط علی | 

دل به تو بستم

کاشکی بفهمی

دیوونت هستم

کاشکی بفهمی

 

دلتنگیامو کاشکی بفهمی

راز صدامو

کاشکی بفهمی

کاشکی بفهمی

 

دارم میمیرم از غم دوری

تو بی‌خیالی

غرق غروری

حالم عجیبه

دلشوره دارم

کاشکی بدونی

چه بیقرارم

چه بیقرارم

 

کاشکی بفهمی

کاشکی بدونی

کاشکی بیای و

پیشم بمونی

 

چشماتو هر شب

تو خواب می‌بینم

چشم انتظارت

تا کی بشینم

 

کی تو نگاهم

عشقو می‌خونی

منو به چشمات

کی می‌رسونی

 

کاشکی بفهمی

من تو رو می‌خوام

تویی عزیزم

تموم دنیام

کاشکی بفهمی...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 1:31  توسط علی | 

They say love is just a game
They say time can heal the pain
Sometimes you win, sometimes you lose
And I guess I'm just a fool
I keep holding on to you

I told you once you were the one
You know that I'll die for you
Although it hurts to see you go
Oh this time you should know
I won't try to stop you

Don't you forget about me baby
Don't you forget about me now
Some day you'll turn around and ask me, why did i let you go

So you try to fake a smile
You don't wanna break my heart
I can see that you're afraid
But baby its too late

Coz I'm already dying

Don’t you forget about me baby
Don’t you forget about me now
Some day you'll turn around and ask me, why did i let you go

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 1:21  توسط علی | 

از آن آمدن تا این نبودن
فاصله غوغا کرده است.
در این هیاهو ولی،
کتابی بر جا مانده است
از سیاره‌ای دور
به زبانی غریب
که از پس قولی به عمق دوستی
اینجا
اکنون
بر دست مانده است
بی‌خریدار.
مشتی لاشخور اما
بر سر این پیمان ناکام
نشخوار می‌کنند.
در این بزم رنگین
سفره سخن‌چینی فراخ است و چشم شرم دوخته
چه شد که در آغاز
من
ساده
چشم به لقمه‌ای مهر و جرعه‌ای یاری
از این بزم نامیمون داشتم؟
ساده بودم
پر از رنگ
پر از شور
پر از عطر برگ‌های بهاری
ندیدم که اینجا
در خم این سیاه خاکستری
شور را به دادگاه می‌برند
عطر برگ‌های بهاری را صد تازیانه می‌زنند
و سرخوش از این کامیابی منحوس
رقص آتش سرمی‌دهند
تا آنچه صلاح می‌پندارند
از نظرها پنهان بماند
در این هیاهو ولی
کتابی برجا مانده است
از سیاره‌ای دور
به زبانی غریب
که کلید گم‌گشته قفل دل‌های شاداب و پاک است
و من خوب می‌دانم
تو با آن دل پاک و شاداب
روزی
از پنجره سر می زنی
و با من
ترانه سر خواهی داد
روزی که
آفتاب
با رنگ
با عشق
با شور
با عطر برگ‌های بهاری
به ایوان ما سرک کشد
آری،
آن روز
ما ترانه خود را سر خواهیم داد... 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 1:10  توسط علی |